جارچي: چيه دهاتي جان، لب و لوچه ات آويزونه، پكري، مگه خداي نكرده اتفاقي افتاده؟ دهاتي: دست رو دلم نذار كه خونه، سربه سرم هم نذار كه اصلاً حوصله ندارم. جارچي: بابا توپت از جاي ديگه اي پُره، غُرشو سر ما مي زني؟ حالا چي شده؟ دهاتي: چي مي خواستي بشه جارچي جان، خير سرمان براي اولين بار رفتيم جلسه ي خانه مطبوعات، چنان پذيرايي اي از ما كردند كه تا آخر عمرم هوس اين جور پذيرايي ها رو نمي كنم! جارچي: اِ، مگه توي خانه مطبوعات چه خبري شده بود؟ دهاتي: هر خبري كه فكرش رو بكني، به غير از اون كاري كه بايد انجام مي شد، حالا من موندم نمي دونم هر سال از اين جور طرح ها! بوده، يا امسال به افتخار ورود من (دهاتي) چنين برنامه اي اجرا كردند. آخه نمي دوني چه مشت و لگدي در هوا مي چرخيد و چه يقه هايي كشيده مي شد، بعضي ها هم كه در گوشه و كنار نشسته بودند، چنان ناخني مي زدند كه انگار مي خواستند جنگ هسته اي راه بيندازند، من هم آن وسط هاج و واج مونده بودم، آخه نه سر پياز بودم، نه ته پياز! دستهاي پنهاني منو عضو افتخاري كرده بود. خلاصه، فقط نشستم نگاه كردم وحرص و جوش خوردم. جارچي: راست مي گي؟! يعني توي خانه مطبوعات هم دعوا شده بود؟ دهاتي: دروغم چيه، آن هم چه دعوايي، اين يكي اينجا داد مي زد اون يكي اونجا فرياد مي كشيد من فكر مي كردم رفته ام انتخابات! اگه مي دونستم خط مقدم جبهه مي رم، سعي مي كردم خودم رو با وسايل موجود نظامي از جمله گوجه گنديده، تخم مرغ فاسد شده و غيره مجهز كنم. جارچي: خُب جريان چي بود، حتماً دليلي براي اين دعواها بوده وگرنه كسي كه بي جهت با كسي درگير نمي شه. دهاتي: جارچي جان، حتماً بايد دليلي داشته باشه، ولي من كه هر چه آن دور و ورها حتي زير ميز و صندلي ها رو هم گشتم، دليل و مليلي پيدا نكردم. ببين كي توي جيبش گذاشته بود و در رفته بود!! خلاصه، فقط مي خوام ببينم اگه قراره در انتخابات يك مجمع صد، دويست نفري اين طور دعوا بشه، پس در انتخابات ميليوني بايد جنگ هاي هسته اي و اتمي پيش بياد، خدا ختم به خير كنه! جارچي: واقعاً كه من هم متاثر شدم، اي كاش در ميان جمع مطبوعاتي هاي جامعه كه ادعاي فرهنگي بودن هم دارند، چنين مسائلي پيش نمي اومد واقعاً از شأن ومنزلت جامعه ي مطبوعاتي به دوه، خب من هم به تو حق مي دم كه ناراحت بشي، واقعاً ناراحتي هم داره . دهاتي: ائو... كجاي كاري جارچي جان، به من چه كه اين يكي ناخن زد و اون يكي مشت ولگد، ناراحتي من بخاطر چيز ديگه ايه. جارچي: ناراحتيت براي چيه؟ دهاتي: آخه منِ (دهاتي) گاو و گوسفند هامو ول كردم و اومدم دو دستي به اين مطبوعات چسبيدم اون وقت منو عضو افتخاري مي كنن و مي گَن طبق اساسنامه 3 سال سابقه لازمه، خوب كوه به كوه بر مي خوره اما آدم كه به كوه بر مي خوره... جارچي: خودت رو زياد ناراحت نكن دهاتي جان، انشاء ا... تو هم روزي عضو اصلي مي شي... دهاتي: جارچي جان تو ديگه چيزي نگو كه مي دونم همه ي اين آتيش ها از زير سر تو بلند مي شه، نگو كه بي خبري، چون من يكي باورم نمي شه بقول خودم: در زير پاي دلدار، فرشي چون نمد بود نصيبش عاشقان را، كمي مشت ولگد بود