روزی "ملانصرالدین گیلانی" در خانه نشسته بود که هوس خوردن "گوجه فرنگی" به سرش زد برای همین عیال خود را صدا کرد و گقت : زن هیچ می دانی گوجه فرنگی سرشار از ویتامین است و خوردن آن اشتها را زیاد می کند و گیاه شناسان خوردن گوجه فرنگی قرمز و رسیده را به مردم توصیه می کنند چون مقوی اعصاب بوده و چشم ها را نیز تقویت می کند.
عیال ملا نصرالدین گفت: حکمت خدا را شکر که در میوه به این سادگی، این همه خاصیت را جا داده است.
ملا از اطلاعات عمومی خود، بادی به غبغب انداخت و ادامه داد: پس برو کمی گوجه فرنگی خام با نان و پنیر و سبزی بیاور تا هم گرسنگی ما برطرف شود و هم از این داروی خدادادی استفاده کنیم شاید که اعصابمان قوی شود و کمی نور به دیده های ما بیایید.
عیال ملانصرالدین گفت:والله در خانه گوجه نداریم و در بازار نیز انگار مردم از فوائد گوجه فرنگی با خبر شده اند و قیمت آن به یک باره طلا گشته است ،حال اگر می خواهی از این فوائد سود ببریم، کمی پول بده تا بروم از سبزی فروشی سر کوچه بخرم..
ملانصرالدین که اوضاع را اینگونه دید، کمی فکر کرد و گفت: البته همان گیاه شناسان یک چیزی دیگری را هم گفته اند که گوجه فرنگی برای هر معده ای مناسب نیست و دیر هضم و ثقیل است سوای اینکه اگر خوب رسیده نباشد سمی است و برای سلامتی آدم مضر است، همان بهتر که در خانه نیست وگرنه باعث اسباب زحمت ما می شد...
روزی "ملا نصرالدین گیلانی" دست کودکی را گرفته بود و وی را ارشاد می کرد. در این بین شخصی نیز او را نظاره می کرد. وقتی صحبت های "ملا نصرالدین" با کودک تمام شد او را گذاشت تا برود. شخص از او پرسید :ملا به این کودک چه می گفتی؟
"ملا نصرالدین" گفت: این کودک شتری را دزدیده بود و من وی را نصیحت کردم که دزدی کار ناشایستی است و نباید چنین کاری را تکرار کند.
شخص گفت:ملا این کودک را باید تحویل قاضی می دادی، من باب مثال معروف که تخم مرغ دزد شتر دزد می شود ،این کودک نیز باید زمان دزدیدن تخم مرغ نصیحت می شد و هم اکنون زمان نصیحت گذشته و وقت تقاص است.
"ملا نصرالدین" گفت :اتفاقا هم اکنون باید نصیحت بشود تا از شتر دزدی به تخم مرغ دزدی نرسد.
شخص که از سخنان "ملا نصرالدین" متعجب شده بود گفت :مگر دنیا بر عکس شده که شتر دزد تخم مرغ دزد شود؟
ملانصرالدین گفت : این روزها قیمت تخم مرغ چنان بالا رفته که بیم طلا شدن آن به دست کیمیاگران بازار می رود و با این حال اگر شتر دزدان به تخم مرغ دزدی روی نیاورند جای بسی شکر دارد. لذا آن کودک را ارشاد کردم تا دست از دزدی بدارد و رهایش کردم چون در این زمانه دگر شتر کجا بود!